کاش پشت این خیال مبهم من نیز روشنایی برای بقا می جنگید
اینجا تاریکی می تازد
آخرین غروب خواب ماندم...
و در این تنهایی ٬ کسی به خورشید نگفت که باز آی...
چند وقت است که شب شده
یادم نمی آید آسمان چه رنگ بود ! جوی رهایی به کدام سو بود ؟
هر لحظه خاموش تر .... هر شب سرد تر .......
کبریت هایم کو ...؟
آهاااااااااااای ....... دخترک کبریت فروش ........
تو نیز در خیال من مرده ای؟؟؟؟؟
چقدر سردمه .........
کجایی خورشید خیالم ... ؟
آخر نمی دانم به کدامین کوه بنگرم .... پشت کدامین سوال را به زمین بزنم .... تا کدامین مبهم بالا بیایم ..؟؟؟
به این ستاره های کم نور اعتمادی نیست ...
چقدر سردمه....
چه صدایی بود......صدای تشعشع نور در شبنم برگ نو....
و چه محیطی بود ....ضرب شعاع نور در دو قطره رادیان....
چقدر دلم تنگ شده . . . . . .
+ نوشته شده در پنجشنبه ششم مهر ۱۳۹۱ ساعت 14:3 توسط مهدی زارع
|