قلبم را با قلبت میزان میکنم
قریب به پنجاه سال از چیزی که شاملو آنرا کاریکلماتور نام نهاد میگذرد خودش که میگوید برای مزاح و شوخی این اسم را بر نوشته های پرویز شاپور نهادم اما هر چه بود شاپور تحولی بود در طنز ایران و حال، او میگوید: 
از تولدم فقط موهای سفید را به یاد دارم که رنگش به مرور زمان به فلفل نمکی گرائید و حالکه این سطور
را رقم میزنم یکدست سیاه شده است نمیدانم اما میگویند افرادی که فکرشان سیاه است مویشان زودتر سپید
میشود در بچگی هروقت دستم به زنگ در منزل نمیرسید روی کله خودم میپریدم و زنگ را به صدا در
می آوردم. در دوره تحصیل به علت وضع خراب مالی ناگزیر بودم خودنویسم را از سیاهی شب پر کنم و
روزی هم که میخواستم به مجلس ختم یکی از هم کلاسیهایم بروم به علت نداشتن لباس تیره رنگ ناگزیر
شدم سایه ام را راهی مجلس کنم زیرا هنوز به این مرحله از تکامل نرسیده بودم که با سیاهی شب برای
خودم لباس رسمی بدوزم و در جشن تولد ماه شرکت نمایم.حالا که صحبت از جشن تولد به میان آمد بد نیست
این را هم بدانید که چون تاریخ تولد جسم و روحم با هم فرق میکند مجبورم سالی دوبار برای خودم جشن
تولد بگیم. مخفی نماند پاهایم همه شب به خواب میرود به طوری که شبها ناگزیرم دوتا ساعت شماطه دار
یکی بالای سرم بگذارم یکی پایین پایم. از وقتی کلیه ام سنگ آورده از جوی که میپرم شکمم صدای
جغجغه ای را میدهد که در بچگی داشتم. جلو کفنم برای رفع حاجت زیپ تعبیه کرده ام. وصیت کرده ام پس
از مرگم سنگ قبرم را وارونه نصب کنند تا وقتی حوصله ام سر رفت بتوانم نوشته هایش را بخوانم. به
نفعتان است که در آن دنیا پیش از من حسابرسی شوید چون حتما روی پل صراط پوست موز می اندازم.
"برگرفته از کتاب قلبم را با قلبت میزان میکنم"
ثبت رکورد جدید گینس توسط دانشجویان خوابگاه مجد زاده
طبق گزارشات واصله پس از تلاش و پیگیریهای مکرر , دانشجویان اتاق ...خوابگاه مجد زاده
موفق به ثبت رکورد کثیف ترین اتاق دانشجویی در کتاب رکوردهای جهانی گینس شدند.
عکسهای زیر توسط یکی از دانشجویان رشته ریاضی کاربردی که نخواست نام او فاش
شود گرفته شده است.
تاریخ: 3 تیرماه 1389 ساعت یازده و نیم صبح
یه موقع فکر نکنید اینجا محل دفع زباله است !!! ![]()




نمرات واقعی استاتیک
چند روز پیش از این که از اهواز بریم یه شوخی با بچه ها کردیم و نمره های جعلی استاتیک رو تو خوابگاه منتشر کردیم . بعضی ها ذوق کردن ، بعضی ها حالشون گرفته شد و بعضی ها ... .
ولی الان یکی از دوستان نمره های واقعی استاتیک رو واسم فرستاده بود و تصمیم گرفتم بزنمش تو وبلاگ . کیفیتش کمه ولی شماره ها به ترتیب هستن و میشه پیداشون کنید .
نکته ی جالب این که نمره ی مجید عابدی رو قبلا خودمون ۱۹.۵ پیش بینی کردیم (تو نمرات جعلی) و خیلی خوشحال شد و بعدش که بهش گفتیم هم خیلی عصبانی نشد و جالب تر این که خیلی از نمره ها تقریبا درست از آب در اومدن !
نمره ها رو ازاینجادانلود کنید .
-------
لینک اصلاح شد . با تشکر از اطلاع رسانی دوستان
فرق ایران با خارج!!!
نشدهاند، خیلی کارشان درست بوده که توی خارج راهشان دادهاند" البته من هم میخواهم درسم رابخوانم؛ پیشرفت کنم؛ لیسانسم را بگیرم و بعد به خارج بروم.
ایران با خارج خیلی فرغ دارد. خارج خیلی بزرگتر است. من خیلی چیزها
راجب به خارج میدانم.
تازه دایی دختر عمهی پسر همسایهمان در آمریکا زندگی میکند. برای
همین هم پسر همسایه مان آمریکا را مثل کف دستش میشناسد. او میگوید "در
خارج آدمهای قوی کشور را اداره می کنند"
مثلن همین "آرنولد"...
تفاوت مردم 100 سال پیش با امروز!
عکس اول : زنای زیبا روی حرمسرای ناصرالدین شاه!!!!!
عکس دوم:پاسپورت زمان قاجار
عکس سوم:خوشگلای اون موقع!!!!


مهر کلاس استاتیک
سلام به دوستان استاتیکی
بی مقدمه بگم که عاشق کلاس استاتیک بودم.می تونم براتون هزارویک دلیل بیارم......
اول این که فکر کنم بزرگترین جمع مکانیکی های ۸۸ی بود که توی یه کلاس جمع میشدن...
دوم بخاطر استاد عزیز ٬استاد شیشه ساز. سوم برای شیرین بودن درس استاتیک.چهارم ..... هزارم به علت هجوم و هیجان پسرا و خونسردی دخترا برای ورود به کلاس...اما هزارویک...
این دلیل هزارویکم٬برای من خصوصیه و من هم عاشق همین دلیل آخر بودم.خب٬این همه رو گفتم تا این مطلب رو بگم که وقتی دیشب با نوید داشتیم برمیگشتیم شیراز٬یه چیزایی به ذهنم خطور کرد که اونها رو براتون نوشته ام.
البته باید با آهنگ خونده بشن تا به شما مزه بده.
مهر کلاس استاتیک٬هرگز از دل نرود
جایی که استاد شیشه ساز.....ما رو میزد برق سه فاز.....هر جا که اون مقطع میزد....به زخم من نمک میزد....
میگفت که اینو حل کن.....اگر نه برو حذف کن.....اگه کسی دیر می اومد.....یواشکی تو می اومد.....
استاد که داشت توضیح میداد.....یه حالی هم به اون میداد....میگفت مگه قرار نبود....که یکی بود یکی نبود....
زیر گنبد کبود.....اگه یکی آنتایم نبود.....دیگه توی کلاس نیاد.....آبروشو نده به باد.....
یه روز و روزگاری بود....استاد ما بلد نبود....من نمیگم که از چیچی.....حدس بزنید استاتیکی.....
یه روز که داشت درس میداد....خودش با خنده لو داد....گفت که استاتیک بلده.....خودش اینو جواب میده....
سوال می پرسید از ما....جواب میدادن بچه ها....برای درک مطلب.....دانشجو میشد ادب.....
استاد اونو می پیچوند.....بچه ها رو می خندوند...
همیشه قبل از کلاس.....داشتم یه احساس خاص....به علت کمبود خواب.....احساس بودش همون خواب.....
بچه ها جمع میشدن.....با هم دیگه میگفتن....دخترا تو سرسرا.....بگم از جای پسراااا؟؟؟؟
بازمانده های خوابگاه چطورن؟...روز آخر رو به یاد دارن؟....مدارکش هست تو وبلاگ....عکساش شده اونجا قاب..
یادش بخیر تو کلاس...که من شدم آس و پاس....داشتم میدادم جواب....دیدم استاد هستش خواب....
همه دارن میخندن.....نگاه به من میکردن...راستی احسان تحت پیگرده!!...کسی کسینوسشو پیدا کرده؟؟..
میان ترم شروع شد با صلوات...البته سخت بودش به کرات...امتحان خیلی جالب بود....آخه سوال اول آسون بود..
سوال دو هم به همون سبک جلب.....البته بروبچ میگن از عقب.....دادستان که مغزش ترک خورد......کسی هم براش چسب برد؟
چه باحال بود اون اواخر.....استاد یا یه آشپز ماهر....برامون آشی پخته بود....که روش دو وجب نمره بود....
همتون رو دارم دوس.............اینم یه پایان لوس
...مناجات خوابگاهی
منت خوابگاه را ـ قل و شر ـ كه نبودنش موجب نياز است و وجودش مسالهساز. هر نفري كه بدانجا رود در قيد حيات است و چون به در آيد نزديك ممات. چون در هر اتاق ده نفر موجود است ...
خروسي از ترس مرغ شد!

جياني ابتدا يك خروس اصيل بود و هر روز صاحبانش با بانگ قوقولي قوقوي او از خواب بيدار مي شدند.
تا اينكه يك روز روباهي وارد مرغداني مزرعه محل اقامت جياني شد و تمام مرغ هاي او را كشت. چند روز بعد جياني در ميان شگفتي صاحبانش شروع به تخم گذاشتن كرد و براي در آمدن جوجه ها روي تخم ها نشست. و به اين ترتيب زندگي مرغانه جياني شروع شد.
با پخش گزارش اين خبر در مطبوعات محلي استان توسكاني ايتاليا ، كارشناسان سازمان فائو وابسته به سازمان ملل متحد به مزرعه محل اقامت جياني رفته و از اين خروس سابق آزمايش دي ان اي كرده و اكنون در حال بررسي دي ان اي جياني هستند تا به علت تغيير جنسيت او پي ببرند.
يك كارشناس فائو گفته است : شايد جياني داراي يك ژن بقاي ماكيان اوليه باشد. با مرگ تمام مرغ ها جياني براي حفظ نسلش چاره اي نداشت تا تبديل به مرغ شود.
شايد با كشف اين راز ، يك مساله مبهم قديمي حل شود و آن اينكه « اول مرغ وجود داشته يا تخم مرغ».
پروفسور دوناتو ماتاسينو كه سرپرستي آزمايش ها روي اين خروس را به عهده دارد، مي گويد: اين خروس - مرغ روز سه شنبه با قطار به آزمايشگاه هاي كونسدابي در ناپل فرستاده شده تا تحت يك رشته آزمايش هاي رفتاري و ژنتيكي قرار گيرد. اين كار به ما امكان مي دهد تا اين ژن عجيب تركيبي را رمز گشايي كنيم .
از سوي ديگر، يك سخنگوي راه آهن ايتاليا گفت: جياني در يك قفس همراه با اسكورت مسافت 300 مايلي تا ناپل را پيمود.
اوافزود: ما به اين دليل جياني را در قطار پذيرفتيم زيرا يك مسافر غير عادي بود. ما براي اين سفر از او پول بليت نگرفتيم زيرا در طول مسير برايمان يك تخم گذاشت!.
دادنامه ی هزار و ششم
استاد شیشه : شمارش معکوس شروع شد . برگه هاتونو تحویل بدید و .....
همه که برگه ها رو دادن حرف های معمولی بعد از امتحانی شروع شد . اگرچه کسی برای درست نوشتن سوال اول هیجان زده نشده بود ولی همین یک نمره ی بی درد سر روزنه ی امیدی برای ما باز کرده بود . بعضی ها هم روش حذف کردن درس رو می پرسیدن و بعضی ها توی سرشون می زدند و بغض کرده حرف میزند و بعضی ها می گفتند که از ده نمره شیش میگرند که همه پشت سرشون می گفتند هنوز گرمه نمی فهمه ! و از آنجا که من شخصی با احساسات لطیف و روحیاتی جالب هستم بی اختیار خنده ام گرفته بود ! البته خوشبختانه چیزی برای حسرت خوردن نداشتم ! من تلاشم را نکرده بودم ولی اگر تلاشم را هم می کردم فایده ای نداشت نمره ای که باید می گرفتم خواهم گرفت .
فقط این وسط نزدیک بود مغزم ترک بخوره ! یه سوال آسون یه دفعه یه سوال سخت ! چه خبره بابا !
چه خبر از پارک ساحلی ؟
چند هفته پیش بود که توی کلاس ۱۰۵ جمع مکانیکی ها پس از مدت ها جمع شده بود و پیام نوری زاده ی عزیز در مورد یک گردش دوستانه بهمون پیشنهاد داد و هممون یادمونه که چی گذشت و نتیجه چی بود .
این بار هم قبل از کلاس جبرانی پرفسور شیشه پیام جان صحبت از ترتیب دادن یه دور هم آیی باز هم دوستانه می کردن و قرار شده بود که دیشب بچه ها در پارک ساحلی دور هم بیان که البته من و دوستانم هر کدام به دلیلی نتونستیم شرکت کنیم و هیچ خبری هم نداریم ! اما گمان می کنم که این گرد هم آیی هم نتیجه ای بهتر از نتیجه ی جلسه ی کلاس ۱۰۵ نداشته .
البته این مایه ی تاسفه که این فعالیت ها اینطوری بی پاسخ میمونه ولی به نظر شما دلیل چیه ؟
به نظر من حضور خانم ها باعث میشه یه جور ظن منفی نسبت به این جور جلسات بوجود بیاد و دلیل اصلی ( یا لا اقل بهانه ی اصلی) که آشنایی بین بچه هاست زیر سوال میره و دلایل دیگه ای مطرح میشه ! البته این افکار و پیش داوریهاییه که وجود داره و نمیشه انکارش کرد ! و بهتره که در مرحله ی اول یه گردش پسرانه برگذار بشه ! هممون هم می دونیم که مسئله ی حضور یا عدم حضور خانم ها اولین سوالیه که برای بچه ها پیش میاد ! وقتی اردو با خانم ها مطرح میشه هزار مسئله ی جدید هم پیش میاد : مجوز داره یا نه ؟ دوره یا نزدیک ؟ اون میاد؟ این نمیاد؟ و .........
پس این چه تعارفیه که با خودمون داریم ؟ بابا به خدا من نصف پسرای مکانیک رو نمی شناسم ! حالا خانم ها هم به جای خودشون ! وقتی میشه پسرا خیلی راحت یه جلسه ی گروهی داشته باشن پس چرا این همه معتل کنیم ؟
البته امید وارم کسی از این نوشته ناراحت نشه ! برای خانم ها احترام زیادی قائلم و امیدوارم تصور نشه که این مطلب بی احترامی به دختر هاست ! ما باید همیشه شرایط و احساساتی که در بین افراد جامعه وجود داره رو در نظر بگیریم .
منتظر نظرات شما هستم!!
mechanical problem
The swami wants you to imagine a very large gear (6ft diameter) floating in front of you. This gear rotates on an invisible shaft that is about waist high. Meshed with, and driving, the teeth on this very large gear is a small 6 inch diameter gear, this 6 inch diameter gear is powered by a mythical engine through a virtual clutch.

Imagine how many times this 6 inch gear will have to go around just to get one revolution out of the very large gear. This is our first gear. When the engine is running, and the clutch is engaged, our fantasy set of gears are rotating; exactly like they would be in the real gearbox. The small gear going around at engine speed and the large diameter gear going around at a reduced speed. For the sake of simplicity, these gears, clutch and engine are magically suspended in mid-air without the benefit of any supporting structure or bearings
تصویر اعدام جنایت کاری که دخترها رو به عمد می ترساند !
اوج "نخقا" بازی در روز مسابقه خرپا
با توجه به گزارشات واصله
معدودی به دلیل گم کردن راه خود
اندکی برای چک کردن بلوتوثها
تعداد قلیلی برای دید و بازدید( از نوع مثبت) و تفریح سالم
اندک شماری برای فریاد زدن
تعداد باز هم ناچیزی برای درست کردن موشک های کاغذی
عده ای (از نوع "ماکده") هم برای جیغ زدن
شماری برای گوش کردن آهنگ از موبایلهایشان
شماری هم برای خواندن سرودهای محلی به صورت دست جمعی
عده ای برای خندیدن و خنداندن
تعدادی برای زدن انواع جدید سوت بلبلی و ...
تعداد انگشت شماری هم برای جیم زدن از کلاسهای بعضا فیزیکی
تعدادی جهت صرفا نشستن روی صندلی(و گاهی لم دادن)
تعدادی با برنامه ای از پیش تعیین شده جهت خوردن کیک و آبمیوه
و تعداد قلیلی افراد ناشناس هم به دلایل نامعلوم برای شکستن ماکارونی آن هم با استفاده از ابزاری هم چون سطل و شن و وزنه
در آمفی تئاتر مهندسی جمع شده بودند و برای ساعاتی مشغول بودند.
به هر حال امیدوارم الان هرجا هستند موفق باشند. ضمنا از آنهايي که عضو اين عده ي ناچيز نبودند عذر خواهي ميکنم.
لغات مشکل (البته اين زبان هنوز ناشناخته است)
نخقا: نخبق - نق نق - بسیار عجیب و غریب
ماکده: ریشه ی تبدیل یافته ماده در زبانی ناشناس - جمع مؤنث
داستان کوتاه
اما وقتی به شهر خود برگشتند متوجه شدند که در مورد تاریخ امتحان اشتباه کرده اند و به جای سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است.
بنابراین تصمیم گرفتند استاد خود را پیدا کنند وعلت جا ماندن از امتحان را برای او توضیح دهند.
آنها به استاد گفتند: ما به شهر دیگری رفته بودیم که در راه برگشت لاستیک خودرومان پنچر شد و از آنجایی که زاپاس نداشتیم تا مدت زمان طولانی نتوانستیم کسی را گیر بیاوریم و از او کمک بگیریم، به همین دلیل دوشنبه دیر وقت به خانه رسیدیم.».....
استاد فکری کرد و پذیرفت که آنها روز بعد بیایند و امتحان بدهند.
چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر یک ورقه امتحانی را داد و از آنها خواست که شروع کنند....
آنها به اولین مسأله نگاه کردند که 5 نمره داشت. سوال خیلی آسان بود و به راحتی به آن پاسخ دادند.....
سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال 95 امتیازی پشت ورقه پاسخ بدهند که سوال این بود:
کدام لاستیک پنچر شده بود....؟!!!
کشفیات!
! مرد کلمه را کشف کرد و مکالمه را اختراع کرد. زن مکالمه را کشف کرد و شايعه اختراع شد! مرد قمار را کشف کرد و کارتهاي بازي را اختراع کرد. زن کارتهاي بازي را کشف کرد و جادوگري اختراع شد! مرد کشاورزي را کشف کرد و غذا اختراع شد. زن غذا را کشف کرد و رژيم غذايي را اختراع کرد! مرد دوستي را کشف کرد و عشق اختراع شد. زن عشق را کشف کرد و ازدواج را اختراع کرد! مرد تجارت را کشف کرد و پول را اختراع کرد. زن پول را کشف کرد و « خريد کردن » اختراع شد! از آن به بعد مرد چيزهاي بسياري را کشف و اختراع کرد. ولي زن همچنان مشغول پول گرفتن بود!
یه جک
شیرازیه میره امامزاده میبینه یه دختری میگه خدایا یه شوهر خوب به من بده . شیرازیه
خودشو میندازه تو بغلش دختره میگه خدایا دیگه هل نده .
به کوری چشم بچه هایی که نمیتونن فعالیت ما رو در وبلاگ ببینن و تازه خودشونم معرفی نمیکنن اما کلاغ ها خبر میدن که کیا(چه کسانی) بودن
چرا من ؟
یکی از طرفدارانش نوشته بود: چرا خدا تو را برای چنین بیماری انتخاب كرد؟
او در جواب گفت :
در دنیا، 50 میلیون کودک بازی تنیس را آغاز می کنند. 5 میلیون نفر یاد می گیرند که چگونه تنیس بازی کنند.500 هزار نفر تنیس را در سطح حرفه ای یاد می گیرند.50 هزار نفر پا به مسابقات می گذارند. 5 هزار نفر سرشناس می شوند. 50 نفر به مسابقات ویمبلدون راه پیدا می کنند، چهار نفر به نیمه نهایی می رسند و دو نفر به فینال ... و آن هنگام که جام قهرمانی را روی دستانم گرفته بودم، هرگز نگفتم خدایا چرا من؟
و امروز هم که از این بیماری رنج می کشم، نیز نمی گویم خدایا چرا من؟
سال نو مبارک
جک
توپها مقايسه كرد؟
يه خانم توی سن ۱۸ سالگی مثل توپ فوتباله... ۲۲ نفر
دنبالش هستن...
توی سن ۲۸ سالگی مثل توپ هاكيه... ۱۰ نفر دنبالش
هستن...
توی سن ۳۸ سالگی مثل توپ گلفه... ۱ نفر دنبالشه...
توی سن ۴۸ سالگی مثل توپ پينگ پنگه... ۲ نفر هی
از خودشون دورش می كنن و به طرف مقابل پاسش
ميدن...
توی سن ۵۸ سالگی مثل توپ جنگيه... كسی جرات
نمی كنه از ۱۰ متريش رد بشه!
بدون شرح!
منبع:http://www.tehroon-online.com/Hamed/2009/08-30/01.jpg:منبع
نوروز و ماجرا های تعطیلات

زکوي يار مي آيد نسيم باد نوروزي
از اين باد ار مدد خواهي، چراغ دل بر افروزي
با سلام ! این روز ها عید برای همه ی ما مفهوم خاصی داره ! من که شخصا همیشه بیشتر از این که به تعطیلات نوروز فکر کرده باشم به مفهومش و این که یه سال جدید داره شروع میشه علاقه داشتم ولی امسال آب و هوای اهواز و درد دوری از وطن و خستگی از خوابگاه و درد سر هاش چنان بلایی بر سرم آوارده که برای اولین بار در عمرم تریپ بچه مثبت در آواردن رو کنار گذاشتم ! تازه وقتی رفته بودم بلیط بگیرم . به سرم زده بود که برا چهارشنبه بگیرم کلاس استاد شیشه ساز رو هم دو دره کنم . با این احوالات خدا به خیر کنه عاقبت ما رو ...!!! استاد ها هم بر خلاف تصور عموم خودشون به کم و بیش پایه ی تعطیلی بودند و اگه فردا استاد شیشه ساز هم بله رو بگه جا داره ما هم مثل این آقای هخامنشی یه سینی رو سرمون بذاریم و با حرکت موزون دانش و دانشکده و دانشگاه و آب و هوای اهواز ( البته بعضی معتقدند که خاک و هوا درست تره ) رو برای بیست و خورده ای روز فراموش کنیم . هرچند برای تبریک روز عید زوده ولی به همتون نوروز باستان رو تبریک میگم.
---------------------------------------------------
پیوست: از آقای بوف کور به خاطر خوندن دقیق مطالب و تذکرات به جا تشکر می کنم .
داستان ديوانگان (طنز)
سلام ! يادمه دو سه سال پيش بود که اين قصه رو يه جايي تو يه کتابي يا توي يه سايتي خوندم . قصه ي قشنگي بود . ديشب بعد از مدت ها اين قصه يادم افتاده بود . امروز بعد از کلي اين ور و اونور رو سرچ کردن پيداش کردم . هم نثر ساده و قشنگي داره و معني زيادي ! در ضمن اين قصه رو به افتخار يکي از بچه هاي مکانيک توي سايت ميذارم که خودش ميدونه چرا!
تاریکی و نور بود؛ بینا و کور بود زن و شوهری بودند که عقلشان پارسنگ برمی داشت این زن و شوهر دو تا دختر داشتند و دو تا پسر دخترها را شوهر دادند و برای پسر بزرگتر زن گرفتند ماند پسر کوچکتر که اسمش قباد بود و در خانواده از همه داناتر بود .
روزی از روزها مادر قباد به او گفت : فرزند دلبندم شکر خدا آن قدر زنده ماندم که شماها را روپای خودتان بند دیدم خواهرهایت را با جل و جهاز فرستادم خانه بخت برای برادرت زن خوشگلی گرفتم و سرشان را گذاشتم رو یک بالین دیگر آرزویی ندارم به غیر از اینکه برای تو هم زنی بگیرم و به زندگیت سر و سامانی بدهم
قباد گفت : من زن بگیر نیستم؛ می خواهم تک و تنها زندگی کنم .
مادرش گفت : این حرف را نزن تو را به خدا؛ زمین به مرد بی زن نفرین می کند اگر می خواهی شیرم را حلالت کنم باید زن بگیری
و آن قدر این حرف ها به گوش پسر خواند که او را راضی کرد و دختر خوش بر و بالایی براش دست و پا کرد و با هم دست به دستشان داد
زن قباد با اینکه کمی چل و خل بود, اما اهل هو و جنجال نبود و با بقیه اهل خانه در صلح و صفا زندگی می کرد یک روز سرگرم آب و جاروی حیاط بود که یک دفعه تلنگش در رفت و در همین موقع بزی که توی حیاط بود بع بع کرد زنک خیال کرد بز فهمیده که تلنگ او در رفته رفت جلو و به بزی گفت : ای بز بیا سیاه بختم نکن قول بده این قضیه پیش خودمان بماند و مادرشوهرم از آن بویی نبرد, در عوض, من هم گوشواره هایم را به گوشت می کنم و النگوهایم را به دستت بز باز بع بع کرد و ریش جنباند.
زن گفت : قربان هر چه بز چیز فهم است
و زود رفت گوشواره هاش را کرد به گوش بز و النگوهاش را انداخت به دستش در این میان مادرشوهرش سر رسید و دید به گوش بز گوشواره است و به دستش النگو گفت : که به گوش و دست این بز گوشواره و النگو کرده زن دوید جلو گفت : مادرشوهرجان تو را به جان پسرت بین خودمان بماند داشتم حیاط را رفت و روب می کردم که یک دفعه تلنگم در رفت بز شنید و بع بع کرد رفتم پیشش و خواهش کردم این راز بین من و او بماند و جایی درز نکند او هم قبول کرد و من گوشواره ها و النگوهایم را دادم به او که این قضیه را جایی بازگو یکند تو را به خدا شما هم به او بگو که آبرویم را پیش کس و نکس نبرد و رازم را فاش نکند و به پدرشوهرم نگوید مادرشوهر رفت پهلوی بز و گفت : ای بز به هیچکی نگو که تلنگ عروس من در رفت؛ در عوض من پیرهن گلدارم را تنت می کنم و چادر ابریشمی ام را می بندم به کمرت
بز بع بع کرد و مادرشوهر رفت پیرهن گلدار و چادر ابریشمیش را آورد پوشاند به بز در این بین پدرشوهر زن سر رسید و پرسید این چه مسخره بازی ای است که درآورده اید؟ چرا رخت کرده اید تن بزی و زلم زیمبو بسته اید به او؟
بز بع بع کرد مادرشوهرش گفت : ای داد بی داد به این هم گفت :
بعد رفت جلو و به شوهرش گفت : کاریت نباشه عروسمان سرفید و بز فهمید او هم گوشواره ها و النگوهاش را داد به بز که قضیه بین خودشان بماند؛ اما بز نتوانست این سر را نگه دارد و ماجرا را به من گفت : من هم رفتم پیرهن و چادرم را آوردم دادم به او و با این چیزها سرگرمش کردیم که به کس دیگری نگوید حالا هم که خودت دیدی خنگ بازی درآورد و به تو هم گفت :
پدرشوهر رفت جلو و به بز گفت : آفرین بزی اگر به کسی چیزی نگویی من کفش های ساغریم را که تازه خریده ام می کنم پای تو و رفت کفش هاش را آورد و به پای بز کرد.
![[تصویر: ex577j0mqu45mujl87w.jpg]](http://www.pic.tooptarinha.com/images/ex577j0mqu45mujl87w.jpg)
هر دانشجوی ورودی 88 مکانیک چمران میتونه عضو بشه.