قریب به پنجاه سال از چیزی که شاملو آنرا کاریکلماتور نام نهاد میگذرد خودش که میگوید برای مزاح و شوخی این اسم را بر نوشته های پرویز شاپور نهادم اما هر چه بود شاپور تحولی بود در طنز ایران و حال، او میگوید:                 

 

 از تولدم فقط موهای سفید را به یاد دارم که رنگش به مرور زمان به فلفل نمکی گرائید و حالکه این سطور

 را رقم میزنم یکدست سیاه شده است نمیدانم اما میگویند افرادی که فکرشان سیاه است مویشان زودتر سپید

 میشود در بچگی هروقت دستم به زنگ در منزل نمیرسید روی کله خودم میپریدم و زنگ را به صدا در

 می آوردم. در دوره تحصیل به علت وضع خراب مالی ناگزیر بودم خودنویسم را از سیاهی شب پر کنم و

 روزی هم که میخواستم به مجلس ختم یکی از هم کلاسیهایم بروم به علت نداشتن لباس تیره رنگ ناگزیر

 شدم سایه ام را راهی مجلس کنم زیرا هنوز به این مرحله از تکامل نرسیده بودم که با سیاهی شب برای

 خودم لباس رسمی بدوزم و در جشن تولد ماه شرکت نمایم.حالا که صحبت از جشن تولد به میان آمد بد نیست

 این را هم بدانید که چون تاریخ تولد جسم و روحم با هم فرق میکند مجبورم سالی دوبار برای خودم جشن

 تولد بگیم. مخفی نماند پاهایم همه شب به خواب میرود به طوری که شبها ناگزیرم دوتا ساعت شماطه دار

 یکی بالای سرم بگذارم یکی پایین پایم. از وقتی کلیه ام سنگ آورده از جوی که میپرم شکمم صدای

 جغجغه ای را میدهد که در بچگی داشتم. جلو کفنم برای رفع حاجت زیپ تعبیه کرده ام. وصیت کرده ام پس

 از مرگم سنگ قبرم را وارونه نصب کنند تا وقتی حوصله ام سر رفت بتوانم نوشته هایش را بخوانم. به

 نفعتان است که در آن دنیا پیش از من حسابرسی شوید چون حتما روی پل صراط پوست موز می اندازم.

 

 "برگرفته از کتاب قلبم را با قلبت میزان میکنم"