بازم یه شعر دیگه
هست انسان روزگاری چند
...
آفتاب بر پشت کوه و شانه ی مهتاب هم رنگین کمان شب
نقش ماه از دور در حوض فلک پیداست
آه شب در کوچه ها برپاست
هست انسان روزگای چند
نیست حتی یک نشان از مرد
خواب ماهی آشفته از پرواز لک لک هاست
خاطرات ماهی مرده دورن سینه ی دریاست
موج دریا راه خود را می رود بی باک و بی مانع
لنج در خشکی است ، موج هم تنهاست
هست انسان روزگای چند
نیست حتی یک نشان از مرد
قاصدکها پابرهنه زیر سایه خواب رفتند
شاپرک ها شب به دنبال نگاهی پر نور می گردند
بز بزک ها هی به ریش گاو می خندند
باز هم آب را بر کوچه باغ عشق می بندند
هست انسان روزگاری چند
نیست حتی یک نشان از مرد
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم خرداد ۱۳۹۰ ساعت 15:6 توسط علي عزيزي
|
هر دانشجوی ورودی 88 مکانیک چمران میتونه عضو بشه.